|
|
|
|
|
روی دیوار نقش برجسته ازدهام خالی لبخند یک تمایل برای رقصاندن پای دختری که باز شد در بند با صدایی شبیه یک احساس دستهای مرا صدا می کرد باز رسم شاه و دلقک را پیش میبرد با همین ترفند نقش دیوار و نقش قالی را مثل رقاصهها بهم میزد پیچ میخورد مثل یک پیچک قلب من را ز جای خود میکَند دانه دانه توهُم و لبخند طرح مبهم برای این بازی این تناسب که هر چه ناجور است وصله میشد برای یک پیوند ... چوب نقاش بر زمین افتاد رنگ قالی چقدر درهم شد ضربهها را مدام می کوبید روبه رویم ولی چنان خرسند از سرانجام قصهء دلقک بیبهانه مدام میرقصید شاه را که مات بازی شد، دخترک میکشید هی در بند |
||
|
+
دلنوشته بارانی جمعه 26 بهمن1386ساعت 22:27 سقائی
|
|
||