تبليغاتX
جاذبه ای که تو داری نیوتون را عاشق میکند
و من به سیب می رسم.....

روی دیوار نقش برجسته ازدهام خالی لبخند

یک تمایل برای رقصاندن پای دختری که باز شد در بند

 

با صدایی شبیه یک احساس دست­های مرا صدا می کرد

باز رسم شاه و دلقک را پیش می­برد با همین ترفند

 

نقش دیوار و نقش قالی را مثل رقاصه­ها بهم می­زد

پیچ می­خورد مثل یک پیچک قلب من را ز جای خود می­کَند

 

دانه دانه توهُم و لبخند طرح مبهم برای این بازی

این تناسب که هر چه ناجور است وصله می­شد برای یک پیوند

 

...

چوب نقاش بر زمین افتاد رنگ قالی چقدر درهم شد

ضربه­ها را مدام می کوبید روبه رویم ولی چنان خرسند

 

از سرانجام قصهء دلقک بی­بهانه مدام می­رقصید

شاه را که مات بازی شد، دخترک می­کشید هی در بند

 

+ دلنوشته بارانی  جمعه 26 بهمن1386ساعت 22:27   سقائی  |