تبليغاتX
جاذبه ای که تو داری نیوتون را عاشق میکند
و من به سیب می رسم.....

 

تبعید می شوم به جهانی که در تنم

هی چنگ می زنی به توهم که دامنم

 

هی موج می شود به تلاطم نمی رسم

این ساحل گرفته در آغوش مردنم

 

من ذره ذره ذره به تصویر می رسم

از لحظه لحظه های چکیدن که بودنم

 

پاشید روی بستر سبز حضور تو

تفکیک می کند تو و یک تن! .. نبودنم؟

 

باز این دروغ مصلحتی را خدا کشید

تعبیر می شوم به توهم.. که من زنم..

 

+ دلنوشته بارانی  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 13:54   سقائی  | 

 

وقتی که جایی از تن سرخ نمی ماند

سیلی به چه کار می آید؟

 

از تمام رگ های من

خونی بیرون نمی زند

تا سرخ بودنش را به ثبت برساند

 

این هلال سرخ

در عقرب

عقربه را دور می زند

 

من در کجای من جا مانده است؟

 

حتی خدا هم سر این نخ را گم کرده..!!

 

+ دلنوشته بارانی  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:57   سقائی  |