|
|
|
|
|
قدم بزن در خاطراتی که نیست از کوچه ای که رنگ طوسی در را به دوش می کشد خادمی که دستهایم را در این آدرس به خواهشی بی جواب می رساند به عروسکی اشاره می کند که توپ بیلیارد را چوب می زند آدمک ها از ماشینی که کراواتش خفه ام می کنند در این دوربین می رقصند برای خاکستری سلولم دست هایم را نت می کنم من با انگشتری که پای تخته خاک می خورد هم عیارم
|
||
|
+
دلنوشته بارانی دوشنبه 25 تیر1386ساعت 13:56 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
پایان قصهء من از یک زخم دلخراش هی بوسه بوسه بر سَر هی انتقام و کاش... دنیا کمی به دور من کم پرسه می زدی این رگ گسست می خورد با تیغ و خودتراش؟؟ " سارا " بیا گره نزن این رشته را ولی ... لعنت به هر چه مردگی، امرار و هی معاش بابا که روی سفره ام یک تکه خون گذاشت حتی خدا نمی کند منع اش از این تلاش من تکه تکه می شوم از نفرت زمین باران ببار بر من و دیگر غزل نباش |
||
|
+
دلنوشته بارانی شنبه 2 تیر1386ساعت 1:41 سقائی
|
|
||