|
|
|
|
|
گرفته بوی تن من تمام دستت را چه گرم میشود از من تن تنِ سرما و پنج روز مانده به اول بهمن شروع حادثه من و جیغ تو حالا رسید روی سر من سیاهی قدّش پریده رنگ دلم را کبودی لبها نگاههای موازی و چهرهء ماتم که خواند کلِّ تنم را تنش چه بیپروا و من کنار خیابان و درد میپیچد درون حجم صدایت : کمک کنید آقا تمام شد حکایت تصادفی که در آن گرفتهای به دو دست کبود نعشم را |
||
|
+
دلنوشته بارانی دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 23:19 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
می بوسمت مثل خرگوش کوچکم با چراغ قرمز سکوت با من جیغ می زند تا تو بغضت را می شکنی سیاهی موهایم را می شویم دست هایم بالا رفت حوا نتوانست با مهربانترین نگاه آدم را عاشق بکند که تو مرا و من همهء سیب ها را برای تو سرخ می کنم مادر
|
||
|
+
دلنوشته بارانی دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:41 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
کات. کات. با طعمی شبیه بغض پدرم در آن سو گونه های مادرم از چارچوبی که در من ساختی بیرون نمی زند این پا تا روی دست های شما راه نمی رود ریشهء زمین را بخورم جای بیشتری می خواهد این تن _ برگرد سکوت گردویی درها را باز کن بوی تعفن مرده پیچیده در من می پیچد مادر تنی را بغل می کند که در تنم نیست و بوسه می زند بر پیراهنی که در دستهایش مچاله می شود دست هایش مچاله می شود |
||
|
+
دلنوشته بارانی شنبه 14 بهمن1385ساعت 15:49 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
چطور بگویم در اسمت به شوق می آیم تمام سال را برای نذر تو دف می زنم کافر نیستم اما به دف ایمان نداری خدا در چهارده صحنه به رقص می آید دف دف ددف ددف دف دف وقتی تو کنج غار را می پسندی چه فرق می کند در کدام نقطهء بهشت عمارتت را بنا کنند؟ در کدام عمارت قرآن بخوانی؟ از این شعر بیرون می زنی و در شعر دیگری هم که نیستی چاره ای ندارم / شعری بنویسم که در تو ساکن شود! کوچکی از کلمه است با در بزرگی تو؟ نمی دانم اما می دانم بهار می آید و دف هنوز در دست هایم می رقصد.
http://darya-sadaf.blogfa.com/ خانم مریم غلامی به جمع وبلاگ نویسان اضافه شد یه سر بزنید
|
||
|
+
دلنوشته بارانی سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 12:15 سقائی
|
|
||