تبليغاتX
جاذبه ای که تو داری نیوتون را عاشق میکند
و من به سیب می رسم.....

 

چای در من تفاله می­ریزد

با همین ها قد کشیدم

تلفنی که زنگ می­زند

به سمت smsی می­رود که اشتباه send می­شود

به همین راحتی

گاو

شیرش را در شیرهء من قاطی کرد

موجی که این شیر را حل نمی­کند

یکی بگوید

دیوار بغلی آوای ناهنجارش در من سرریز شده

گره­ام می­خورم

در صدایی که می­گوید:

-        ببخشید سوء تفاهم شد

قصه به اینجا تمام نشد

در تلاش بیهوده و گره­ای که کور می­ماند

.....

برای آرامش

چای را سارا

و تفاله­اش را من می­نوشم

 

+ دلنوشته بارانی  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 0:28   سقائی  | 

 

چقدر فاصله افتاد بین من و شما

بله تو، با توام اما خطاب شد به شما

 

محبت تو که هر روز گند زد به دلم

خیال بودی و حالا شدی به شکل کما

 

تو بعد خوردنی قرصی به نام قرص اکس

توهمی به سرت زد شدی خرِ ... آقا

 

برو بساط دلت را بریز تو پارتی

زمین که نیست دل من نکوب پایت را

 

و این که تازه شروعی به افتضاحت بود

و من که خسته شدم شانه ای زدم بالا

 

که بی خیال خَرش، گور این یکی نامرد

بزن درون صدایت بگو عجب ... حالا

 

به حال نیمه خراب خودت قسم خوردم

نباشد از تو نشانی به ذهن من اما ...

 

 

+ دلنوشته بارانی  جمعه 15 دی1385ساعت 1:17   سقائی  |