|
|
|
|
|
سر توی سر قدم زدنم جای خواب نیست اشکی که خیس میشود از من سراب نیست کز کرده در درون تو رنجی که میبرم وقتی سوالهای تنم را جواب نیست هاشور میخورد غزل از دست میرود تصویر مرد ساده که فکرش خراب نیست خم میشوم درون خودم تا نبینیام اما از اینکه دیده شوم اجتناب نیست گفتم بیا به دیدن خورشید میرویم اینجا کسی به غیر خودت آفتاب نیست حالا زنی درون تنم خیس میشود در این میان فقط غزلم خیس آب نیست |
||
|
+
دلنوشته بارانی شنبه 18 آذر1385ساعت 22:48 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر به من نرسیدی کال افتادم چه دیدی که در خواب از خوابم میگریزی اصلا به کار کسی میآیی که در نگاهش مردی و من در مراسم خاکسپاری خرخرهام را جویدم تب که مرا خوب در پوستش کشید دیگر گرمایش را نصیبم نمیکند با این همه دردهای نیمه جان که وصلهی تن مناند دیگر جای تو نیست تا این چولدست ترکهام کند سنگفرشهای خیابان را لیلی گیج تا تو در دور دستها گم شوی و من روی نیمکت پارک این حوالی خودم را بغل کنم و تنها به مذاکره بنشینم پدر مادر ما متهمیم... |
||
|
+
دلنوشته بارانی چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 12:52 سقائی
|
|
||
|
|
|
|
|
به دنبال تو میگردم میان بارشی از خون جدا ... باهم ... نمیدانم...؟! تو میگویی شدم مجنون؟ تو را گم کردهام در ساحت شنبازی کودک تنی خیس از نگاه موج، نه از سک تب داغون بیا اینحا ... برو ... امشب بده لُختی ... هوسناکی؟ ببخشید اشتباهی شد ... سکانس بعد « یا اکنون» برو آقا، یکی اینجا کمی هذیان تراوش کرد چه جوگیری شده حالت برای تلخیِ معجون ..... نه جانم ... حال من خوب است، دلواپس نشو دیگر صدای آشنایی میرسد از پشت این آیفون بفرمایید: ... خیر آقا ... ردیف سومی لطفاً نشد ... اینبار هم از انتظار تو شدم دلخون
|
||
|
+
دلنوشته بارانی چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 12:46 سقائی
|
|
||