|
جاذبه ای که تو داری نیوتون را عاشق میکند و من به سیب می رسم.....
|
می کشم درد را درون خودم خسته از شهر نامرادی تو می روم تا شبی که بغضم را بگذارم درون شادی تو
رفتی و رفتم از نیامدنت توی پس کوچه های بارانی رد شدن از مسیر دائمی ات ... و رسیدن به خط پایانی
کوله باری که مانده بر دوشم راه کج شد به مقصد شهرم جاده ها را یکی یکی خوردم زخم هایی برای این مرهم
راه پیشی نمانده در پس من گریه را بغض می کند اشکم وسط این اتاق بی سر و ته معده ام ترش می کند کم کم
درد پیچید در درون من توی رگ هام مرگ جریان داشت عق زدم هر چه بود در ذهنم روی دستی که هی مرا می کاشت↓
روی نقشه! یکی یکی گم شد نام پس کوچه های شهر تو توی مغزم یکی یکی مردن خاطرات مزخرفت از نو
[ جمعه 9 اردیبهشت1390 ] [ 18:45 ] [ سارا سقائی ]
[ ]
سلام دوستان شاعرم سال ۹۰ هم تحویل شد و عید هم تموم شد و کم کم فروردین داره تموم می شه اما سارا جون نتونست به تصمیمی که گرفته بود عمل کنه مثلا به خودم قول دادم که هر ۱۵ روز یه بار وبلاگمو به روز کنم : ۱۴ روز اول که نه دسترسی به نت داشتم و نه وقتشو... از ۱۵ به بعد فقط یه روز وقت کردم که قالب وبلاگمو عوض کنم بلکه بهونه ای بشه من سر قولم برگردم... بعد از اون هم یه کاری برام پیش اومد که همه وقتمو پر کرده و نمی رسم حتی به وبلاگ شماها سر بزنم... حالا موندم که تا کی باید با خودم بدقولی کنم؟؟؟ گفتم حداقل این پست رو به یهانه سال ۹۰ بذارم بلکه معجزه ای رخ بده... سارا جون ببخش منو با این همه مشغله و بدقولی هام... [ دوشنبه 22 فروردین1390 ] [ 21:56 ] [ سارا سقائی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] |